قبل از هر گفت و شنود
به خداوند جهاندار
درود
یکی بود ، یکی نبود
توی عرش و روی فرش
زیر این گنبد دوار کبود
جز جناب معبود
هیچ کس و هیچ چیز
و هیچ جایی نبود
قصه گو
قصه را اینگونه سرود:
چون خداوند حکیم
دفتر خلقت عالم بگشود
دشت را کِشت و سر سبز نمود
کوه ها را به افق کرد عمود
گرمی و نور ببخشید به هود
آب را داد ز ابر امرِ فرود
شهر این قصه، بیامد به وجود
شهری اندازه کل دنیا
مردم قصه ننوشته ما
(مثل بعضی آدمها)
صبح می گفتند:
به امید خدا
ظهر درگیر
درگیر ریا
شام؟ مهمان
مهمان ربا
شب؟ مشغول
مشغول زنا . . .
مثل بعضی آدمها !
….
مردم قصه که اینگونه شدند
از همان ساعت شوم
از همان روز که “ریا” پرده رو این شهر کشید
از همان شام سیاه
از همان وقت پلید
که “ربا” لقمه شد و به دست بچه ها رسید
از همان شب تباه
از همان لحظه زشت
از همان شب که “زنا” بذر حرامی پاشید
نم نمک
ظلم و ستم
جور و جفا
مکر و فریب
جنگ و نفاق
گشت پدید
دیگه خوشبختی را هیچ کس توی این شهر ندید
برکت پر زد و رفت
رفت و از قصه پرید
اما بعد . . .
در دل بازی زور و زر و تزویر و ریا
با دروغ و تهمت ، یک زنا کار
شد استاد حیا
با فریب و حیله
دزد بدکار ، شد ارباب قضا
قلدر شهر با ادا و ادعا
شد در آن شهر
حاکم شرعی احکام خدا !
حرف مفتی که می زد، شد “فتوا”
باقی مردم شهر
رعیت و بدبخت و گدا
هر کی پول داشت سرپا
الباقی بی سر و پا
توی آن شهر پر از دلق شلوغ
آدمهای بی نبوغ
با تملق با دروغ
رفتن و دلقک دربار شدند
بعضی جلاد شدند – صاحب شلاق شدند -
یادشون رفت که کی اند، خیلی ستمکار شدند
عده ای حق طلبیدند و به حق یار شدند
خم ظالم نشدند گرچه گرفتار شدند
با همان قامت افراشته بر دار شدند
چند نفر با دل خوش راهی بازار شدند
نیمشان از سر بدبختی بدهکار شدند
نیم هم از بد فرجام ، طلبکار شدند
یا کلاه رفت سرشان ، یا کلاهبردار شدند
الغرض:
همه مایوس و عبوس
خسته و درمانده
تا شکم سیر کنند ارزنده
دست ها کج شد و پا ، لغزنده
قد مردم خم و سر ، افکنده
دیده بدبین و زبان برنده
مغز درگیر غم آینده
همه اعضا چو غلام و بنده
در تکاپو و “شکم ” فرمانده!
یا شکم بوده و یا زیر شکم
که درآورده دمار از آدم
سرقت و غارت و یغما و ستم
کینه و نفرت و رنجادن و غم
جدل و جنگ و عذاب و ماتم
هر چه بیدادگری بوده به جم
همه را این دو نمودند علم
یک فلوت و دگری طبل زنان
هرچه سازند ، برقصند دگران
چه شهان و چه سران و چه سگان
نزد این دو شده خم همچو خران
درد این دو چو ندارد درمان
قصه هرگز نرسد بر پایان
بیش از اینرا چه حاجت به بیان؟
آخر قصه عیان است عیان
در ازل کاتب حکم احدی
حکم این قصه نوشته «ابدی»
تا رسد ارث به نسل بعدی
ای که بر قصه ما خنده زدی
تا بر این قصه بیابی سندی
قصه ای تازه بگو ، گر بلدی . . .