آه مولا!

4 02 2010

 

آه مولا! کسی نمی داند
آب ها تشنه ی لبت بودند
لشکر شام وکوفه، تعدادی
از اسیران زینبت بودند

  داشت بوی خرابه می آمد
  کاروانت شبانه زخمی شد
  دختر کوچکت که نه، امّا
  شانه ی تازیانه زخمی شد

ناقه ها بین راه فهمیدند
دربهار تو برگ ریزی نیست
پیش این کاروان توفانی
خون و زنجیر و شعله، چیزی نیست

  آه مولا! کسی نمی داند
  آفتاب حجاز را بردند
  مردم کوفه، ظهر عاشورا
  آبروی نماز را بردند

من کنار تو خیمه خواهم زد
خسته ای خیس و خالی از خویشم
آه مولا! کسی چه می داند؟
شاید امشب تو آ مدی پیشم

  از همان صبح روز عاشورا
  شعرهای من از تو پر بودند
  روی دفتر شهید می گشتند
  واژه هایی که مثل حُر بودند

توضیح: شاعر این شعر استاد ” سید حافظ” و ماخذ سایت اشعار نغز می باشد

Blogged with the Flock Browser




حقوق بشر

4 02 2010

امروز قاضی گفته او را وطن فروشست

 دیروز گرچه می گفت اصلا وطن ندارد

قانون کتاب قاضیست، قاضی بنام قانون

قانون قاضی اما جز قدغن ندارد

از الطفات جلاد جانش نگشته آزاد

یک جای سالم اما برروی تن ندارد

نوشته در محکمه: « قانون برای همه»

مامور یا متهم یا مرد و زن ندارد

گفته حقوقدانی اورا حقوق بسیار

حقی فقط برای حق داشتن ندارد

جلاد حق آنکه او را زند ندارد

او نیز حق آنکه گوید نزن ندارد!

هرگز کسی ندارد حق نشاندن او

او همچنین حق برخاستن ندارد

حق حضور دارد نزد خبرنگاران

حقی برای آنکه گوید سخن ندارد

حقش بود ببینید رخسار دادیاران

حق دفاع از خود در انجمن ندارد

در پای چوبه دار حق کلام دارد

گوش سمیع اما جز خویشتن ندارد

حقست گرکه یعقوب ماند به انتظارش

افسوس یوسف او که پیرهن ندارد

یعقوب پیر بو کن زین پس یوسفت را

هر جا جنازه ای را دیدی کفن ندارد

Blogged with the Flock Browser




قصه ای تازه بگو

4 02 2010

قبل از هر گفت و شنود

به خداوند جهاندار

درود

یکی بود ، یکی نبود

توی عرش و روی فرش

زیر این گنبد دوار کبود

جز جناب معبود

هیچ کس و هیچ چیز

و هیچ جایی نبود

قصه گو

قصه را اینگونه سرود:

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »





قصه ای تازه بگو

4 02 2010

قبل از هر گفت و شنود

به خداوند جهاندار

درود

یکی بود ، یکی نبود

توی عرش و روی فرش

زیر این گنبد دوار کبود

جز جناب معبود

هیچ کس و هیچ چیز

و هیچ جایی نبود

قصه گو

قصه را اینگونه سرود:

چون خداوند حکیم

دفتر خلقت عالم بگشود

دشت را کِشت و سر سبز نمود

کوه ها را به افق کرد عمود

گرمی و نور ببخشید به هود

آب را داد ز ابر امرِ فرود

شهر این قصه، بیامد به وجود

شهری اندازه کل دنیا

مردم قصه ننوشته ما

(مثل بعضی آدمها)

صبح می گفتند:

به امید خدا

ظهر درگیر

درگیر ریا

شام؟ مهمان

مهمان ربا

شب؟ مشغول

مشغول زنا . . .

مثل بعضی آدمها !

….

 

مردم قصه که اینگونه شدند

از همان ساعت شوم

از همان روز که “ریا” پرده رو این شهر کشید

از همان شام سیاه

از همان وقت پلید

که “ربا” لقمه شد و به دست بچه ها رسید

از همان شب تباه

از همان لحظه زشت

از همان شب که “زنا” بذر حرامی پاشید

نم نمک

ظلم و ستم

جور و جفا

مکر و فریب

جنگ و نفاق

گشت پدید

دیگه خوشبختی را هیچ کس توی این شهر ندید

برکت پر زد و رفت

رفت و از قصه پرید

اما بعد . . .

در دل بازی زور و زر و تزویر و ریا

با دروغ و تهمت ، یک زنا کار

شد استاد حیا

با فریب و حیله

دزد بدکار ، شد ارباب قضا

قلدر شهر با ادا و ادعا

شد در آن شهر

حاکم شرعی احکام خدا !

حرف مفتی که می زد، شد “فتوا”

باقی مردم شهر

رعیت و بدبخت و گدا

هر کی پول داشت سرپا

 الباقی بی سر و پا

 

توی آن شهر پر از دلق شلوغ

آدمهای بی نبوغ

با تملق با دروغ

رفتن و دلقک دربار شدند

بعضی جلاد شدند – صاحب شلاق شدند -

یادشون رفت که کی اند، خیلی ستمکار شدند

عده ای حق طلبیدند و به حق یار شدند

خم ظالم نشدند گرچه گرفتار شدند

با همان قامت افراشته بر دار شدند

چند نفر با دل خوش راهی بازار شدند

نیمشان از سر بدبختی بدهکار شدند

نیم هم از بد فرجام ، طلبکار شدند

 یا کلاه رفت سرشان ، یا کلاهبردار شدند

 

الغرض:

همه مایوس و عبوس

خسته و درمانده

تا شکم سیر کنند ارزنده

دست ها کج شد و پا ، لغزنده

قد مردم خم و سر ، افکنده

دیده بدبین و زبان برنده

مغز درگیر غم آینده

همه اعضا چو غلام و بنده

در تکاپو و “شکم ” فرمانده!

یا شکم بوده و یا زیر شکم

که درآورده دمار از آدم

سرقت و غارت و یغما و ستم

کینه و نفرت و رنجادن و غم

جدل و جنگ و عذاب و ماتم

هر چه بیدادگری بوده به جم

همه را این دو نمودند علم

یک فلوت و دگری طبل زنان

هرچه سازند ، برقصند دگران

چه شهان و چه سران و چه سگان

نزد این دو شده خم همچو خران

درد این دو چو ندارد درمان

قصه هرگز نرسد بر پایان

بیش از اینرا چه حاجت به بیان؟

آخر قصه عیان است عیان

در ازل کاتب حکم احدی

حکم این قصه نوشته «ابدی»

تا رسد ارث به نسل بعدی

ای که بر قصه ما خنده زدی

تا بر این قصه بیابی سندی

قصه ای تازه بگو ، گر بلدی . . .

Blogged with the Flock Browser




قصه ای تازه بگو

1 02 2010

قبل از هر گفت و شنود

به خداوند جهاندار ،

درود.

یکی بود، یکی نبود

توی عرش و روی فرش،

زیر این گنبد دوار کبود

جز جناب معبود

هیچ کس و

هیچ چیز

و هیچ جایی نبود

قصه گو،

قصه را اینگونه سرود:

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »





ساخت آلبوم فلاش در وردپرس

31 01 2010

در این مجال قصد معرفی و ارائه لینک دانلود یک پلاگ این رایگان و کار آمد جهت ساخت آلبوم های تصویری با فرمت فلاش تحت وردپرس را داریم پلاگ این

[GRAND Flash Album Gallery]

View Original Article

Blogged with the Flock Browser




اولین گلوله همیشه به سوی عکاس مستقل شلیک می‌شود

31 01 2010

سعید صادقی، عکاس جنگ در گفت‌وگو با «خبر» درباره عکس و اهمیت و نقش این سند در تاریخ و هویت ملت‌ها صحبت کرده است.

پیروزه روحانیون- عکاسی را از دوران انقلاب سال 57 آغاز کرد و در دوران جنگ عکاس و خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی بود. می‌گوید: «در این سی سال حوادث بسیاری را دیده‌ام و این سی سال بر ما به اندازه سیصد سال گذشته است. هنوز بعد از گذشت این ‌همه سال از جنگ، روح و روان من با این مقوله درگیر است. من آسان از جان گذشتن‌هایی را دیده‌ام که از نظر خیلی‌ها دیوانگی است.»

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »





نیمه دعا … (دوبیتی طنز)

27 01 2010

تقدیم به همه اسطوره های خوش شانسی که در وقایع اخیر بنا به حکم خشک و تر با هم می سوزد اشتباها دستگیر شدند.

در حوصله اش دعای من جا نگرفت
یک نیم گرفت، نیم دگر را نگرفت!
گفتم که دستگیرا دستم تو بگیر
دستگیر نمود. دستم اما نگرفت!!





عشق است

20 01 2010

رندی بنوشت: خدای رندان، عشق است

عشق است، جمال شاه مردان، عشق است

آنکس که نشد خم به زر و زور و ستم

زندانی آزاده و رادان، عشق است

در کارگهی که نام دنیاست بر او

ما کارگریم و کارگردان عشق است

در دست ستم چو تیر و تیغ است امروز

زخمی شدن  گرده مردان، عشق است

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »





غلط های زیادی

20 01 2010

پسرم آنچه نوشتی تو در املا غلط است

“والی” ات چونکه عوض گشته به “ویلا” غلط است

در یقینم که “الم راست زیان”

چونکه با“عین” نوشتی ” الم” را غلط است

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »